برگرد بي تو بغض فضا وا نمي شود
يك شاخه ياس عاطفه پيدا نمي شود
در صفحه دلم تو نوشتي صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمي شود
بي تو شكست و پنجره رو به آسمان
غم در حريم آبي دل جا نمي شود
درياي تو پناه نگاه شكسته است
هر دل كه مثل قلب تو دريا نمي شود
مي خواستم بچينم از آن سوي دل گلي
اما بدون تو كه گلي وا نميشود
+ نوشته شده در یکشنبه 5 تیر1390ساعت 20:12  توسط هادی
|
براي كشتن پروانه آن را له نكن!!!!!!!!
بالهايش را بچين
خاطرات پرواز او را خواهد كشت
+ نوشته شده در یکشنبه 5 تیر1390ساعت 20:10  توسط هادی
|
چه ارام رفتي و چه بي صدا بي انكه بيانديشي به ويراني من...بي انكه بنگري به
لبهاي لرزانم و بشنوي نواي اشكهايم را كه مرو براي خدا از من جدا مشو!اكنون غرق
در اندوهم انچه روزي ميبايست مي ديدم نديدم انچه بايد مي شنيدم نشنيدم و
امروز...شفاف ترين برگ دفتر عمرم نمناك ترين صفحه روزگار است!زيباترين ياد زندگي
ام امروز غباري است دست نيافتني ترين خاطراتم!
+ نوشته شده در یکشنبه 5 تیر1390ساعت 20:9  توسط هادی
|
اگر هم اكنون ، فرشته اي
ندايم دهد كه :
خدايت ، يك سهم آرزو، عطايت كرده است ،
بي درنگ
ساعتي از ديدار ِ تو را
خواهم خواست و ديگر ، هيـچ ...
دلتنگت هستم ، بي شُمار
اي ماندني ترين ماندگار !
+ نوشته شده در یکشنبه 5 تیر1390ساعت 20:7  توسط هادی
|
+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 14:40  توسط هادی
|
+ نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 17:51  توسط هادی
|
+ نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 11:46  توسط هادی
|
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا
تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید
گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن
عکس یک خنجر ز پشت سر پی مولا کشید
گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم
راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید
گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش
عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید
گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش
فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید
گفتمش سختی و درد وآه گشته حاصلم
گریه کرد، آهی کشید و زینب کبری کشید
گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق
عکس مهدی را کشید و به چه بس زیبا کشید
گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین
گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 13:36  توسط هادی
|
+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 11:11  توسط هادی
|
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین...........روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم.........بیش ازین ها حرمت کوی منا دارد حسین
بسکه محمل ها رود منزل به منزل با شتاب......کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین
بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب......ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین
او وفای عهد را با سر کند سودا ولی.....خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین
دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا.......با کدامین سر کند، مشکل دوتا دارد حسین
آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند.....عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین
دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت.......داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین
بعد ازینش صحنه ها و پرده ها اشک است و خون...دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین
ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای...گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین
شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا......جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین
اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار....کاندرین گوشه عزایی بی ریا دارد حسین
+ نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 11:52  توسط هادی
|
.
تا کی در انتظار گذاری به زاريم
باز آی بعداز اين همه چشم
انتظاريم
ديشب به ياد زلف تو در پردههای ساز
جانسوز بود شرح سيه روزگاريم
بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود
ديشب که ساز داشت سر سازگاريم
شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد
چشمی نماند شاهد شب زندهداريم
شرمم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز
تا زنده ام بس است همين شرمساريم
+ نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 9:47  توسط هادی
|
+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 15:32  توسط هادی
|
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست!
امتحان ریشه هاست!
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست!
زندگی چون پیچکیست!
انتهایش می رسد پیش خدا...
+ نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 10:33  توسط هادی
|
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
+ نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386ساعت 18:8  توسط هادی
|
باز هم منم وتنهايي بنفش و خاطرات سبز باقي مانده از بودن تو
منم وصداي گذر لحظه هاي گذران عمرو دلواپسي هاي قلم دلتنگم
خوشبختي هاي كوچك وكوچكترين بهانه هاي من براي زيستن
وباور حضوركمرنگي كه تو در ديروزعمرم داشتي
حالا منم...........و تنهايي و دنيايي ازتيرگي هاي نامعلوم
مي ترسم هم ازامروزو هم از فردا
چشم به جاده هاي انتظار دوخته ام..........بي آنكه بدانم چرا
گويا درون خاموشم دلتنگ روشنايي چشماني آسماني است
شايد اين منم كه خورشيد را ميجويد .....در تاريكي ظلماني شب
شبي هزار ساله و بي انتها
فردا راه ديگري را براي رسيدن به تو تجربه خواهم كرد
اگر به فردا برسم
واگرفردايي باشد .....در وراء فرداها
+ نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386ساعت 19:12  توسط هادی
|
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زادوزيبا بميريد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
درآن گوشه چندان غزل خواندآن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند کین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد؟ آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش بازکن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
+ نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 19:54  توسط هادی
|
دستها
دستها بالا بود.
هر کسي سهم خودش را طلبيد.
سهم هر کس که رسيد،
داغ تر از دل ما بود
ولي
نوبت من که رسيد،
سهم من يخ زده بود!سهم من چيست مگريک پاسخ
پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها
شايد از وسعت آن بود
که بي پاسخ ماند
+ نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 15:31  توسط هادی
|
پروانه را گفتند : چون می دانی که تو را از وصل شمع جز سوختن
هیچ فایده نیست چرا گرد وی می گردی ؟
گفت : من حیات را از برای آن یکنفس میخواهم که می سوزم.
+ نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 15:13  توسط هادی
|
برای پر كشيدن شوق پروازم تو هستی
كه با لياقت در وجودم ريشه بستی
گفتم عاشق شدم گفتی عاشقان ديوانه اند
عاقبت عاشق شدی كه خود ديوانه ای
من از طرز نگاه تو امير مبهمی دارم
نگاهت را نگير از من كه با آن عالمی دارم
پرنده پر نزن وقت ســــــحر نيست
دو دل از هم جدا كردن هنر نيست
يادته عكستو دادی بزارم تو قاب قلبم
از اون روز ديگه هرگز به كسی نگاه نكردم
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 22:24  توسط هادی
|
كنارآشنايي تو آشيانه ميكنم
هواي آشيانه را پر از ترانه ميكنم
كسي سوال ميكند براي چه تو زنده اي؟
و من براي زندگي تو را بهانه ميكنم
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 10:36  توسط هادی
|
دل من
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
+ نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 18:46  توسط هادی
|
وقتی از قتل قناری گفتی
دل پر ریخته ام وحشت کرد
وقتی آواز درختان تبر خورده باغ
در فضا می پیچد
از تو می پرسم
" به کجا باید رفت ؟؟"
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غم من غربت تنهایی هاست...

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 18:24  توسط هادی
|